به نام او

جاتون خالی،هفته یکی مونده به آخر تابستون امسال،توفیق شد که بریم زیارت حرمین خواهر و برادر،سلطان و بانوی ایران زمین،آقا اما رضا و خانم فاطمه معصومه.اولیش با خانواده بود،دومیش در قالب یه اردوی قرآنی -فرهنگی که از قبل با همکاری اساتید و قاریان و فعالان فرهنگی و دوستان برنامه ریزی شده بود،و قرار بود سه روز و نصفی بریم قم.امسال برخلاف همیشه،اعضای اصلی اردو یه عده نوجوان بودند،که در واقع نسل بعدی ما هستند،یعنی جدید ترین گروهی که آقا سید گل ما داره باهاشون کار میکنه.همه شون قاری و حافظ قرآن و پاک و معصوم و با صفا...خلاصه از اول بر ما معلوم بود که این اردو مثل قبلیا نخواهد بود...

نمیخوام طولش بدم و بگم چی شد و کی بود و...فقط چون دلم تنگ بچه ها بود و اون جمع نورانی و اون سفر فوق العاده،چندی پیش ،چند تا مقوا که برد های آزاد اردو بودند،برای دلنوشته های بچه ها رو باز کردم و شروع کردم خوندن و خندیدن...

یاد لوتی بازی های احمد رضا،به حرف افتادن محمدحسین،ایثار محمد جواد،شعر های امیرحسین فلاح،عشق به شهادت بچه ها،قرائت طوفانی محمد جواد کاشفی و... افتادم و خندیدم...

واقعا دلم براشون تنگ شده...البته همه هستن،ولی دیگه بعد اون اردو اون طور دور هم جمع نشدیم...

و همچنین دیگران،برادرای بزرگترم و اساتید و بزرگتر های گلم...آقا وحید عزیزم که الان تو دانشگاه شریف مشغول تحصیله...مهدی صابری،شهید زنده...آقا حمید دانش،مدیر اردو...آقا سید مرتضی موسویان،نابغه تدارکاتی اردو که سه روز و نیم 35  نفر رو تقریبا تنهایی شام و ناهار داد...حاج مهدی معتمدی که از وصف خارجه...حاج حسن اسماعیلپور که انصافا با اون منش گرم و اخلاق خوب و صمیمیتش تاثیر عمیقی گذاشت روی بچه ها...حاج آقای باهوش که اولین بار می دیدیمیشون...آقا ایمان زیبایی...

و دلم تنگه واسه جمکران،کوه خضر،حرم،اون نماز خونه با صفا که توش بودیم،برای همه خنده ها و گریه ها...

همین

یا علی

پ.ن.عید قربان مبارک

پ.ن.2.خیلی دعام کنید...