سال 88 که وارد مرکز سمپاد شدم، از همه نظر با محیط جدید بیگانه بودم.سه سال راهنمایی،و به خصوص سال سوم،از جمله بهترین سال های عمرم بودند و من کاملا با اخلاق و منش رفقای دوران راهنمایی خو گرفته بودم.ولی تابستان سال 88، نقطه عطفی برای من بود که به موفقیت های زیادی برایم منجر شد و خدا را بابت آن ایام بسیار شاکرم.

همین نقطه عطف، تا حدود زیادی تیپ و قیافه و فکر و ادبیات من رو که ناخواسته در دوران راهنمایی بهش خو گرفته بودم تغییر داد.خودم متوجه نبودم ولی وقتی وارد محیط دبیرستان شدم،علاوه بر این که با همه بیگانه یودم، فهمیدم که دیگران هم مرا نمی خواهند.چرایش را مدت ها بعد فهمیدم.

اکثریت بچه های هم سال ما به صورت اکیپی با هم دوست بودند.و من هرچه گشتم هیچ کس را پیدا نکردم که بخواهد با من دوست باشد به غیر از دو دوست قدیمی که با یکی از راهنمایی و با یکی از دبستان دوست بودم.

مدتی به طور ناخواسته وارد یکی از این اکیپ هاشدم.واسطه آن هم بسکتبال بود.کم کم داشتم یه جورایی با این دسته چفت می شدم که تلنگری به من زده شد و حقایقی را دیدم که امروز هزاران بار شاکرم که با ان دسته دوست نیستم.

هیچ کس نبود که منو بفهمه، یا باهام دائمی و صمیمی هم صحبت بشه،به طور ناخواسته منزوی بودم.جامعه ی مدرسه فردی مثل من با گرایشات فکری و مذهبی رو نمی خواست.شاید بدونید چی میگم،که منزوی بودن و حرفی برای گفتن نداشتن با دیگران یا هم صحبت نداشتن چقدر سخته.

تا اینکه به تابستان سال 89 رسیدیم.یه سال پرفراز و نشیب رو با موفقیت گذروندم در حالی که در حسرت یکی دو تا رفیق صمیمی و جون جونی بودم.اون دوست دوران راهنمایی ما هم شاید به دلیل اینکه من دوست خوبی براش نبودم،یا نیاز به دوستان دیگه داشت وارد همون اکیپی شد که گفتم و از من فاصله گرفت.

در این تابستون،یه شب  نشستم و خدا خدا کردم و دعا کردم که این مشکل حل بشه،و حداقل یه دوست پیدا بکنم که واقعا بهترین دوستان همدیگه باشیم و حرف همو بفهمیم و دیگه خودتون می دونین.حالا بماند که بعدا خودمم یادم رفت که یه شب همچین دعایی رو با ناله و زاری کرده بودم.

کلاس های تابستونی سال 89 با قرار گرفتن من در کلاس دوم ریاضی الف آغاز شد.اونجا بود که با رفیق دوران دبستانم هم کلاس شدم و به طور ناگهانی، رفتم کنار کسی نشستم که تا اون زمان فقط چند بار گذری دیده بودمش و اصلا نمیشناختمش.یادم نیست که چی شد و چی گفتیم و اون روزای پر فراز و نشیب چطور گذشت ولی همون نشستن اتفاقی و همچنین باز شدن دوباره پای من پس از سال ها به یاهو مسنجر، و صمیمیت وسادگی و محبت این پسر مقدمه یه دوستی عمیق و گرم شد که تا امروز ادامه داره و شکر خدا روز به روز محکم تر شده.

دیگر مورد اینکه من و اون دوست صمیمی دوران دبستانم به واسطه فاصله و دوری کمی سرد شده بودیم، ولی شکر خدا این رابطه دوستی تجدید شد و به یک پیمان رفاقت محکم تبدیل شد و دوباره شدیم دوستان صمیمی همدیگه که خداییش هیچ کی برام جاشو نمی گیره.

سوم اینکه یکی از بچه های پارسال که سال قبل هم کم و بیش با هم دوست بودیم، بیشتر شناختم و او هم مرا بیشتر شناخت و در طول سال تحصیلی با پیدا کردن نقاط مشترکمان بسیار به هم نزدیک شدیم و در شرایطی که شاید بسیاری از افکار بر ضد ما بود  پشت همدیگر را گرفتیم و این یک دوستی محکم دیگر را ساخت.

دیگر مورد اینکه با تغییر رشته ناگهانی یکی از دانش آموزان رشته تجربی به ریاضی و افتادنش توی کلاس ما،من انسانی رو شناختم که در عین سادگی و خاکی بودن، بزرگمنش و بی ریا و با صفاست.خیلی طول نکشید که همدیگه رو پیدا کردیم و فهمیدیم چقدر نقاط مشترک داریم!از افکارمون گرفته تا علاقه شدید هر دو مون به اون کتابی که هر دو مون می دونستیم راه زندگیه،و این مقدمه یه دوستی عمیق و معنوی و صمیمی دیگه شد.

 و دیگر اینکه یکی از کسانی که من در بسکتبال او را شناخته بودم و هر چند ماه یه بار او را می دیدم و به دلیل مشترکات زیادی که داشتیم در آرزوی دوستی با او بودم،در کمال خوشجالی بنده در مرکز تیزهوشان قبول شد در حالی که من بیشتر از او ذوق می کردم و او اصلا روحش خبر نداشت!

و آمدن او به مرکز دیگر نور علی نور شد.

من واقعا تو کار اوستا کریم موندم!جدی میگم!من اون شب تابستونی فقط دعایی کردم و ازش خواستم که این مشکلو حل کنه تا من اینقدر عذاب نکشم و در انزوا نباشم،و خدا شاید صد ها برابر بیشتر و بهتر از اون چیزی که می خواستم نصیبم کرد!دوستانی که خدا شاهده به کل دنیا نمیفروشمشون.خدا خیلی بزرگه!

خدایا شکر بابت این دوستان خوب و دوستی های عمیق!

خدایا شکر بابت اینکه هر چی ازت خواستم ناامیدم نکردی و صد برابرش رو بهم دادی و منو ببخش که اینقدر ناشکرم و بد.

و همین لطف خدا، و همچنین بیرون آمدن من از انزوا و برقراری رابطه های دوستی بسیاری(نه در خد این پنج نفر عمیق) باعث شد که سال دوم دبیرستان،بهترین سال تحصیلی عمرم از ابتدا تا انتها بشه...

خدایا شکر!